تبلیغات
تنها نمون بیا اینجا Don't be alone, come here - قسمت یازدهم داستان " حادثه گرم"

"آنچه میماند اثر ماست"

قسمت یازدهم داستان " حادثه گرم"

نویسنده :M S.J
تاریخ:چهارشنبه 12 خرداد 1395-06:29 ق.ظ


بازرس نیم نگاه کوتاهی به برادر آقای فارز انداخت و با سرفه ای کوتاه پرسید: " شما در نبود آقای فارز بزرگتر هنوز به قرارداد ها و کارهای مالی شرکت ادامه میدهید... منظورم رو میفهمید مگر با هم شریک نیستید پس در غیاب ایشون کار شرکت همچنان ادامه داره"

" بله البته که باید ادامه د اشته باشه جناب بازپرس توقع نداشته باشید که شرکت رو دستی دستی برشکست کنیم... علاوه براینکه بر اساس مقررات شرکت در غیاب ایشون من میتوانم و از لحاظ قانونی این حق را دارم که به کارها و قراردادهای شرکت رسیدگی کنم."

بازرس با نگاهی به سرتا پای آقای فارز کوچکتر، که به نظر نمیرسید یک بار غیر از برند معروف و بین المللی"جوک" که سرمایه دارهای مشهور و اشخاص طبقه اول جامعه به تن میکنند به تن کرده باشند و حاضر جوابی و زرنگی از چشمای ریز و تیزش میبارید پس از کلی پرسش و پاسخ بازپرس پیر آنچه میخواست بفهمد را فهمیده بود.

سربازی با چشمانی غم زده در درگاه در حاضر شده بود و نامه ای در دست داشت که با احترام  به آقای بازپرس تحویل داد و سریع از آنجا رفت.

بازپرس که تمام توجهش معطوف به طرز برخورد و پاسخها و حالا رفتن و دور شدن آقای فارز بود نامه رو باز کرد و تمام موهایش به یکباره سیخ شدن...

ماری بعداز مدتها بود که تو تختخواب قدیمش جا خوش کرده بود ولی افکارش خوش نبود دلش برای اون همه خوشی تنگ شده بود مادرماری به آرومی در اتاق رو باز کرد تا ببینه دخترش بیداره؟ " اای وای مادر کجا داری میری برات صبحونه آماده کردم تخم مرغ و خرما همونی که همیشه دوس داشتی"

" مرسی مامان جان کار مهمی دارم باید زودتر برم الآنشم خیلی دیر کردم" به صورت مامانش بوسه ای میزنه و میره طرف آشپزخونه

"بابا جان ماشینتون رو امروز اگر لازم نداشته  باشین ..."

"سلام به روی ماهت عزیزم"

"معذرت میخوام انقدر عجله دارم که... سلام صبتون بخیر"

" اشکال نداره باباجان میتونی ببری میخوای همرات بیام؟"

" نه مشکلی ندارم "

" مامان جان برای ناهار برمیگردی که چی دوس داری برات بزارم؟ بیا این ساندویچ تخم مرغ و خرماتو بگیر به فکر خودتون باش دیگه تنها نیستی یکی دیگه هم باهات هست."

ماری انگار هنوز به وجودش عادت نکرده بود به خاطر بچه تسلیم شد و چند لقمه ای خورد.

" به طرف باباش نگاهی کرد و گفت باشه اگر کاری ندارید باهام میاید؟"

"باشه عزیزم"

"برای ناهارهم غذای مورد علاقتودرس میکنم"

مادر همیشه عادت داشت از پنجره حیاط سرسبزشون رفتن عزیزای دلشو تماشا کنه و با تکون دست اونها رو بدرقه کنه. حیاط با درختای سرو ناز با شکوه و با قدمت بود و باغچه زیبای سبزیجات جلوی پنجره بوی خوش ریحون و ترخون و شاهی رو تو آشپزخونه پخش میکرد، وای که چه دوران خوبی رو این حیاط در چم و خم روزگار دیده بود، بچه های قدو نیم قدی که آب بازی میکردن و صدای خندشون تا آسمون میرفت و دلهایی که کمتر از انگشتای دست،پاشون به غم و غصه باز میشدحالا دلش برای اون روزا تنگ شده بود این رو میشد از رنگ پریدگی موزایکای لرزون تو حیاط هم فهمید.

در راه ماری ساکت بود و تو افکار سردرگم  خودش فرو رفته بود که تلفنش زنگ خورد. ماری با نگاه به گوشی ابروهاشو بالا انداخت و زیر لب چیزی زمزمه کرد..

" سلام خوبی آره دیشب تلفنتو جواب ندادی کار مهم که نه بهت زنگ میزنم الآن نه باهات قرار میزارم"

صدای ماری مثل همیشه نبود احساس میکرد که سارا بهش یجورایی خیانت کرده نه نباید اینقدر هم شلوغش کرد تصمیمگیری روبه بعد از دیدن سارا باید موکول کرد.

" باباجان دعوتش میکردی بیاد خونه مثل دوران مدرسه که میومد پیشمون "

" شاید به ناهار نرسیم نمیخوام مامان رو اذیت کنم"

" بیا بابا جان رسیدیم به اداره پلیس"

بازپرس که نامه در دست داشت از پنچره خاک گرفته، ماری و پدرشو میبینه که از ماشین پیاده شدند ماری با عجله تند تند قدم برمیداشت انگار اتفاق مهمی براش افتاده بود.

حکم بازنشستگی بازپرس اونو خیلی کسل کرده بود اونم تو این موقعیت که به جاهای حساسی از پرونده رسیده بود.

ناگهان سر و کله ماری دم در ظاهر شد که با استرس تمام داشت تند تند چیزایی میگفت.

بازپرس از ماری خواست که "به فکر من پیرمرد هم باش این حکم بازنشستگیه منه نمیدونم بعد از این حکم هنوز پرونده شما با منه یا خیر؟"

ماری یخ زد با ناراحتی گفت "نه آخه شما در جریان تمام ماجرای مابودین امکان نداره.. خواهش میکنم تا پیگیری این پرونده بازنشسته نشید؟"

" نمیدونم آه آقای ثورا بفرمایید خیلی خوش آمدید"

" ممنون دخترم چرا انقدر با عجله رفتی؟"

" راستی داشتم میگفتم دیشب ایتو از داشبورد ماشینش برداشتم"

" خب خانم ثورا از اول شمرده شمرده برام تعریف کنید"

********اگر داستان رو دوست داشتید لطف کنید نظرتون رو هم بفرمایید، ممنونم********



نوع مطلب : داستان  

داغ کن - کلوب دات کام
نطرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.