تبلیغات
تنها نمون بیا اینجا Don't be alone, come here - قسمت دهم داستان " حادثه گرم"

"آنچه میماند اثر ماست"

قسمت دهم داستان " حادثه گرم"

نویسنده :M S.J
تاریخ:دوشنبه 21 دی 1394-03:19 ب.ظ

ماری و دانیال با تعجب به دور شدن ماشین نگاه میکردن

ماری: " سارا"  و " شریکتون"

دانیال:" فراز"

به هم نگاه کردن و با حیرت هر کدوم شماره های دوستشونو گرفتند ولی هیچ کدوم از دو نفر جوابی ندادن.

ماری دوباره حالت عصبی و شک پیدا کرده بود.. " چطور امکان داره که اونا با هم باشن؟"

پدر مادر ماری هاج و واج به این دو نفر نگاه میکنن و میپرسن" قضیه چیه" " مادر سارا بود با کی؟"

" شریک ایشون  آقای مدیر که نمیدونم کی و چه جوری با سارا آشنا شدن؟"

"سارا چیزی از ایش.ن بهم نگفت؟" با دلخوری" اأن هم که جواب نمیده"

دانیال:" برای من هم عجیب بود" که صدای بوق ماشین عقبی  متوجه سبز شدن چراغشون میکنه"

------شب در گورستان-----

به نزدیکی محل خاکسپاری رسیده بودند ماه شب چهارده وسط آسمون بود و تقریبا میشد اطراف رو دید و از وحشت آدم  کم میکرد، ماری دوباره تمام صحنه های مراسم تو خاطرش مثل یه فیلم تند رد میشد و صحنه های مبهم از اطرفیان و حرفاشون و آرین که دستاشو باز کرده و بهش لبخند میزنه و میچرخه و تبدیل به خاکستر فرو میریزه رو سر فکرو خیالات ماری مادر با نگاهی به ماری متوجه حال ماری میشه و با اشاره به ماری میگه "ما همین جا هستم تا ماشین رو بیارین". مادر سر ماری رو درآغوش میکشه.

ماری در حالی که اشک های بی صداگونه هاشو تر میکنه با خودش میگه: این قبر مال آرین من نیست خاکستر ها چیزی جز نقشه نبودند آرین زندس...".

پدر با ماشین میرسه و با عذرخواهی و تعارفات معمول از دانیال تشکر میکنن و رهسپار خونه میشن و دانیال هم با چشم دور شدن ماری رو تماشا میکنه، که ناگهان گوشیش زنگ میخوره

" فراز تویی؟ کدوم ..." کجایی؟ میخوام ببینمت کجایی؟"

فراز با ملایمت و رسمی: "به به آقای بامرام  متأسفانه نمیتونم  اگر کارمهمی دارین بفرمایید در خدمتم "

" با خانم ثورابودم که ..." دنیال فکر کرد نمیتونه از زبون فراز به این شکل حرف بکشه و حضورای باید ببینمتش " هیچی هیچی حضوری دیدمت بعد برات تعریف میکنم"

فراز" نه نه منم میخواستم ببینمت بیا اینجا که میگم برای میفرستم آدرسو ... آره ..."

سارا رو به فراز کرد با دستمال کمی دهنشو پاک کرد وپرسید:" مشکلی که نیست؟"

فراز از فکر اومد بیرونو " نه شما چرا از این خوراک فرنگی امتحان نمیکنید؟ پیشنهاد من اینکه بدون تست این خوراک از این رستوران خارج نشید" فراز که با نگاههاش میدونست چطور دل هر دختری رو مال خود کنه ظرف خوراک رو بر میداره " اگر دست بنده رو رد نمیکنید کمی امتحان بفرمایید خانم زیبا"

سارا کمی مکث میکنه و مقداری از خوراک رو برمیداره و تشکر میکنه و نیم لبخند کوتاهی هم روی صورتش نقش میبنده..

" خب تعریف میکردن از امروزتون میگفتین..."

سارا:" من همیشه از مراسم عزا افسرده میشم طفلک دوستم خیلی جوونه همسرش تو یه سانحه رانندگی فوت میکنه نمیخوام با یادآوری مراسم خاکسپاری شما رو ناراحت کنم .."

" ابدا صحبت های شما حتی درباره خاکسپاری  بسیار..... شیرینه... من واقعاً برای دوستتون ماری.... خانم" اگر اشتباه نکرده باشم متأسف شدم"

سارا با خودش فکر میکنه کی اسم ماری از دهنش بیرون اومده که یادش نمیاد؟

فراز: " امتحانش کردین ... "

" معذرت میخوام .... کی رو... ماری رو ...."

" خوراک رو میگم نگفتم عالیه"

تلفن فراز شروع میکنه به لرزیدن

" نفرستادی که.... این آدرسو "

" آخ آخ آخ الآن میفرستم کجایی تو ؟ خوبه خوبه منم همین طرفام"

با نگاه به ساعتش :" عذر میخوام برای یکی از دوستان کاری پیش اومده  ... "

: نه خواهش میکنم غذای منم دیگه تموم شده بود"

"مصاحبت با شما واقعاً دلنشینه شب خوبی بود بازم عذر میخوام"

"شبتون بخیر میخواین تا مسیری برسونمتون ؟"

" ممنون من کمتر سوییچمو جایی جا میذارم که نمیدونم کجاست مثل امروز .... دوستم میان همین چهاراه بالا شبتون بخیر ممنون که دعوتمو قبول کردین"

با حرکت سرش و لبخندی سنگین و با وقار از اونجا دور میشه.






نوع مطلب : داستان  

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.