تبلیغات
تنها نمون بیا اینجا Don't be alone, come here - قسمت نهم داستان " حادثه گرم"

"آنچه میماند اثر ماست"

قسمت نهم داستان " حادثه گرم"

نویسنده :M S.J
تاریخ:چهارشنبه 9 دی 1394-10:13 ق.ظ

با خروج بازپرس پدر ماری هم چند قدم همراهیش میکنه که تو راهرو شخصی رو میبینه که موقع خاکسپاری حضور داشت و برای تسلیت پیش ماری اومده بود.

" اگر اشتباه نکنم شما رو تو مراسم امروز دیدم"

دانیال  سعی میکرد خودشو پنهان کنه ولی فایده ای نداشت با گونه های سرخ میگه " بله... خب... اومده بودم یکی از دوستان قدیمی رو که اتفاقاً تو همین بیمارستان بستری هست رو ببینم"

با صدای دانیال ماری چشماشو باز میکنه و رو به پدرش میگه:" بابا جان چرا نمیاین داخل؟"

پدر ماری:" گویا ماری جان هم از خواب بیدار شدن اگر دوست دارید بفرمایید داخل"

دانیال که از خدا میخواست چنین اتفاقی بیافته وارد میشه " مزاحم نباشم... حال شما؟ بهترید؟"

که چشمای ماری انگار ازش میپرسیدن اینجا چه کار میکنید؟

" داشتم عرض میکردم بعد از شرکت گفتم از یکی از دوستان قدیمی که امروز فهمیدم اینجا بستری هستن احوالی بپرسم"

نگاهش تو صورت ماری قفل شده بود که مادر ماری  میپرسه:" حالشون خوب بود"

رشته نگاهش پاره میشه و " بله کی رو فرمودین؟"

"ها... متأسفاته پیداشون نکردم"

پدر ماری:"احتمالاً پرستارها بتونن راهنماییتون بکنن"

" نه دیگه باشه یه وقت دیگه دوباره میام شرکت به اینجا نزدیکه"..

نگاه سریع ودانیال به ماری نمیخواست باعث جلب توجه پدر و مادر ماری بشه ولی غافل از اینکه حرکات و رفتار اون باعث لو رفتنش میشد و هر کسی رو متوجه حال و روز دانیال میکرد . دهان دانیال از شدت اضطراب خشک شده بود و بلآخره با یه لیوان آب تونست ضربان قلبشو کمی آروم کنه و از اوضاع کمی دورش کنه.

دکتر وارد اتاق میشه و  با معاینه ماری برگه ترخیص اونو امضا میکنه و تأکید میکنه:" خانم ثورا میتونید تشریف ببرید ولی خیلی مواظب خودتون و کوچولوتون باشید میدونم این مدت خیلی سخت بهتون گذشته متأسفم ولی چیزی که  الآن مهمه بچتونه".

یهو آب تو گلوی دانیال میپره و با حرکت دست میگه که چیزی نیست... چیزی نیست... پدر ماری:" چی شد آقای ... مشکلی که پیش نیومد؟"

"نه چیزی نیست خوبم" و کمی تو فکر  میره.

دکتر با لبخندی برگه رو به ماری میده و اتاق رو ترک میکنه.

دانیال:" آقای ثورا اگر وسیله ندارید خوشحال میشم برسونمتون"

پدر:" ممنون ماشین هست... آخ..."

تازه خاطرش اومد که با سارا اومده بودن و از شدت فشار و استرس ماشین رو فراموش کردن بیارن.

پدر:"اشکال نداره تاکسی میگیریم"

دانیال:" مسیرمون شاید یکی باشه کجا تشریف میبرید که با هم بریم"

تو ذهنش بود که هر مسیری رو گفتم اونم سریع بگه آره منم اونجا کاری دارم.

پدر :" ماشین رو تو قبرستان جا گذاشتیم و با دوست ماری جان اومدیم میریم اونجا ... فکر نمیکنم که مسیرمون یکی باشه"- با خنده ای کوتاه-

دانیال :" نه مشکلی نیست تا تاکسی پیدا کنید میرسیم منم امشب قرار خاصی ندارم"

پدر:" باشه پس بریم ممنون"

در راه مادر ماری صورت قشنگ دخترش رو که رو پاش دراز کشیده بود نوازش میکرد ولی بغض سنگینی که در گلوش گره خورده بود اجازه صحبت بهش نمیداد ماری ساکت به گوشه ای از ماشین زل زده بود و پلک نمیزد فقط پدر و دانیال بودن که هرازگاهی طی سوال و جوابهایی با هم گپی میزدند.

پدر ماری در راه برای خرید داروهای ماری از دانیال میخواد که نزدیک داروخانه توقف کنه. با پیاده شدن پدر سکوت در فضا حاکم میشه که ناگهان با صدای برخورد ماشین و تکان نسیتاً محکمی رشته افکارشون همراه با سکوت حاکم پاره میشه و ماری با ترس از جا میپره و به اطراف نگاه میکنه. 

مادر:" اوه خدای بزرگ، عزیزم  قربونت برم چیزی نشده آروم باش"

دنیال با عجه از  ماشین پیاده میشه و به سمت عقب ماشین میره.

ماری هم نگاهی به اطراف میکنه و یه خشکبار فروشی میبینه :" مامان جان نمیدونی چقد دلم آلبالو خشکه میخواد" با لبخندی به صورت، مادرش رو نگاه میکنه.

مادر:" باشه عزیزم به بابات میگم"

"تا بابا بیان ..." حرفشو نیمه کاره گذاشت با نگاهی -که مادرش رو یاد کودکی خودش میانداخت -  وادار میکنه که بره و مقداری آلبالو خشکه بخره.

ماری به سرعت  تو ماشینو میگشت و اینور و اونور رو وارسی میکرد- کیف ، دسته کلید، زیر صندلی،توی داشبورد، سوییچ،...- که دانیال سر میرسه. با نگاهی پرسشگر به ماری خیره میشه.

"حالتون خوبه خانم ثورا چرا از جاتون بلند شدین؟ چیزی لازم دارین؟"

ماری دستپاچه و ناراحت:" ببخشید داشتم دنبال کی... کیسه میگشتم یکم حالم داشت بهم میخورد"

دانیال میره سمت مغازه که مادرش به سمت دانیال میاد " گویا حال خانم ثورا خوب نیست".

مادر با عجله به سمت ماشین میاد که ماری سرشو بالا میگیره و میگه:" آلبالو خشکه خریدین؟ دستتون درد نکنه نمیدونید چقدر هوس کرده بودم".

انگار نه انگار که حالش خوب نبود و داشت بهم میخورد!!

دانیال و پدرش وارد ماشین میشن، پدر میپرسه" صدای ترمز و تصادف از ماشین شما بود چیزی شد؟"

" نه چیز خاصی نشد فعلا کارتشو گرفتم تا بیاد شرکت".

وقتی تو مسیر پشت چراغ قرمز منتظر بودن ماشینی از جلوشون رد میشه که یکدفعه مثل اینکه ماری و دانیال رو برق گرفته باشه هر دو باهم شکه میشن.

"ااااا.... امکان نداره"



نوع مطلب : داستان  

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
الناز
چهارشنبه 9 دی 1394 01:09 ب.ظ
سلامممممم نفسممممممممممم
خوبی عزیزممممممممم
وبت خیلی خوب بووووووووود خیلی
میخواستم بیای به وب منم سایت سر بزنی و با هم تبادل لینک داشته باشیم
می بینمت
پاسخ M S.J : سلام الناز جان من ازت ممنونم و تا اونجا که یادمه شما رو لینک کردم.
موفق باشین.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.