تبلیغات
تنها نمون بیا اینجا Don't be alone, come here - قسمت هفتم داستان " حادثه گرم"

"آنچه میماند اثر ماست"

قسمت هفتم داستان " حادثه گرم"

نویسنده :M S.J
تاریخ:سه شنبه 1 دی 1394-04:02 ب.ظ

دانیال از رفتار شریکش به فکر فرو میره "این آدم که از بچگی هیچ چیز براش جذابیت نداشته جز شکار پرندگان بینوا با تیر کمان و آزار هرموجودی حقیر تر از خودش چرا به حس من به ماری انقدر علاقمند شده؟!حسی که یکجوری خاص بوده" در اثنای تفکراتش نگاهش به  سوییچ شریکش میافته که جا مونده پس چرا نیومد ببرتش تا حالا کدوم گوریه دنبال سوییچش نیومده"-از پنجره میبینه-"هنوز که قارقارکش تو پارکینگه و از خودش خبری نیست" در همین موقع شریک رو میبینه که سمت دیگر خیابون با یه ماشین صحبت میکنه حالت چهره شریکش اضطراب زیادی رو نشون میده بعد هم  شریک با همون ماشین میره.

----صدای زنگ موبایل---

" خانم ثورا تماس گرفتم تا بهتون اطلاع بدم چند روزی از ماجرا میگذره ما اینجورتصمیم گرفتیم ماجرا اینطور نمایش داده بشه که طی این حادثه همسرتون فوت شدن و مراسمی برای همسرتون آقای آرین فارز گرفته بشه"

ماری با صدای لرزان:" آخه آقای بازپرس مگه خبری از آرین جان پیدا کردید؟ مگه نگفتین تو ماشین نبوده"

" خواهش میکنم آروم باشید بله تو ماشین پیداشون نکردیم ولی همانطور که قبلا صحبت کردیم جنایتی در جریان بوده که طرحش از قبل مشخص شده بود ولی هنوز نتونستیم از خود ایشون خبری بگیریم چاره ای نیست لطفا هر کاری که میگم رو انجام دهید. لطفا هر موضوع مشکوک یا غیر مشکوک رو به ما اطلاع  دهید".

ماری مستعصل بود چه کار میتونست بکنه چه اتفاقی داره میافته. با اضطراب و حیرون شماره خونه بابا و مامانش رو میگیره ولی سریع قطع میکنه "چی بگم چه طور بگم نمیتونم تحمل کنم این همه اتفاق"

تلفنشون زنگ میخوره

" مادر جان ماری شما تماس گرفتین" " ماری بغض گره خورده تو گلوش شکسته میشه....

-----دو روز بعد مراسم خاکسپاری -----

"سر قبری که مرده ای توش نیست باید گریه کنم آیا این خاکسترهایی که توی قبر خالی ریختیم خاکستر های آرین ... نه نه ... بازپرس گفته اینها همش نقشس... ولی اگردروغ گفته باشن چی؟  نکنه من تنهای تنها شدم نکنه آرین من با من نیست منو با هدیه کوچولی که بهم داده ترک کرده و من و این کوچولو تا آخر عمرمون دیگه بوی آرین رو حس نکنیم وای خدای من کمکمون کن "

 -از گلو و چشمان زیبای گود افتاده ماری لحظه ای غم لحظه ای ماتم و لحظه ای شک ناله کنان و مبهم شنیده میشد وای از دل ماری-

نگاه ماری به سنگین و بی حال به اطرافیان افتاد که به حال بینوای ماری گریه میکردن و تأسف میخوردن بازپرس تو جمعیت با نگاه تیز و کنجکاو به اطراف تمام مهمانان رو جستجو میکرد و منتظر چیزی به نظر میرسید. از چشمان عقاب مانند بازپرس چهرها بعد از دیگری میگذشتن و دانیال در گوشه ای از مراسم مانده بودلبخند خالی از حیا کم و بیش رو لبش میومد و با دیدن اطرافیان سریع پرپر میشد" در این مراسم عزا چرا احساس خوشحالی میکنم  چم شده"- در میان جمعیت نگاهی توجهشو جلب کرد –"چقدر آشناست این نگاه یکی از مهمانان در مراسم پیرمردی بود که لحظه ای نگاهشون بهم گریه خورد".صدای ناله ماری دوباره توجه دانیال رو به سمت ماری جلب کرد " آرین کجایی آرین منو تنها نذار من و بچمون رو تنها نذارباور نمیکنم که نیستی"

در یک لحظه دیگه خبری از بازپرس نبود همه چیز و همه کس بی صدا شده بود خبر بارداری ماری بیشتر از پیش همه مهمانان رو غاففلگیر کرده بود و صدای جمعیت مثال زوزه تو سر ماری بود  " بیچاره ماری طفلک باردار هم هست این فاجعه رو تحمل میکنه"" دختر دیگه خوشبختی ازش رو بگردوند چهره چقدر رنگ پریده و زرد شده فکر نکنم بچش بتونه طاقت بیاره شاید از دستش بده"

مدیر که از روی اضطراب با سوییچش باز میکرد برای تسلیت گویی به ماری نزدیک شد و چشم در چشم ماری نگاه به رخسار بی حال ماری کرد ضربان قلب ماری بالا رفت و دستاش شروع کرد به لرزیدن و یکباره بی حال روی زمین افتاد.

مراسم خاکسپاری بدون ماری تموم شد.



نوع مطلب : داستان  

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.