تبلیغات
تنها نمون بیا اینجا Don't be alone, come here - قسمت ششم داستان " حادثه گرم"

"آنچه میماند اثر ماست"

قسمت ششم داستان " حادثه گرم"

نویسنده :M S.J
تاریخ:چهارشنبه 25 آذر 1394-03:58 ب.ظ

ماری چند پیام از مدیر میگرفت که دلداریش میدادن و پیام ها رفته رفته لحن خاصی پیدا میکردن که برای ماری فوقالعاده عجیب به نظر میرسید منظور مدیر از این پیام ها چی میتونست باشه؟ دل ماری لرزید نکنه... به فکر فرو رفت ولی جوابی نداد.

تمام شب ماری به اتفاقایی که رخ داده فکر میکنه و باورش نمیشه اتفاقی برای آرین افتاده باشه و به شب قشنگی که داشتن و بچه شون کلا این چند روز فراموش کرد کوچولویی مهمونشه و به هوای اون لبخند کوتاهی به صورتش اومد و دعا کرد که دوباره آرین رو ببینه.

فردای اون روز بازپرس برای مشخص شدن موضوعاتی با ماری تماس میگیره.

ماری پیش بازپرس میره و در حیاط اداره چند نفر از همکاران و دوستان آرین رو میبینه سراسیمه برای پیش اونها میره. ماری:" اگر اشتباه نکرده باشم از دوستان اداری همسرم هستید؟" بله خیلی خوشحالیم که دوباره شما رو میبینیم و لی از اتفاقات افتاده متأسفیم ما هم خیلی نگرانیم". ماری با ناراحتی میپرسه:"اطلاعات خاصی دارید که کمکی بکنه" " نه خدمت جناب بازپرس هم گفتم که از وقتی برای جلسه با شرکتی بیرون رفتن دیگه ندیدمشون". " ممنون روز بخیر" " روزتون بخیر"

ماری متوجه بازپرس میشه که داشت از پنجره با پیپی به دهان به آنها نگاه میکرد با تکان سری ادای ادب میکنه و سریع پیش بازپرس میره.

" خانم ثورا خوشحالم که سریع خودتونو به اینجا رسوندین"

ماری" بله بدون معطلی اومدم خبر تازه ای دارید؟"

" قبل از هرچیز باید از تون بپرسم که کسی با شما تماسی گرفته؟"

ماری:" نه ولی مدیر عامل شرکتی که مشغول به کار هستم تماسی داشتن برای اینکه به شرکت نرفته بودم"

"بله اسم مدیر عامل و شرکت و نشانی رو لطفا در برگه بنویسید"

بازپرس با دقت برگه را میخواند آقای دانیال فربک و شرکت شما حول چه پیرامونی فعالیت میکنه؟

"شرکت بازرگانی هست که من به عنوان مدیر تبلیغات فعالیت دارم"

" پس علت اینکه در شرکت همسرتون فعالیت نداشتین چه بوده است آیا باهم مشکلی داشتید؟

خیر ابدا، همینطور که میدونیداون شرکت بصورت شراکتی توسط همسرم وبرادرناتنی ایشون اداره میشه و من به دلایل شخصی بعد از فوت گدر همسرم نتونستم اونجا رو تحمل کنم.... قدری مکث ...منظورم"

"اوه بله از کارمندان وقایع کامل رو شنیدم یک ماجرای زنانه پیش آمده بود خب پس شرکت به مدیریت همسرتون آقای آرین فارز و برادرشون اداره میشده؟"

ماری:" آرین خیلی اصرار کرد تا من دوباره به شرکت برگردم ولی ترجیح دادم دنبال کار توی شرکت دیگری بگردم و بزودی با این شرکت آشنا شدم"

بازپرس دستی بر چانه میکشد " خب ...  

"طبق تحقیقات به عمل آمده کسی یا کسانی قصد جون همسر شما را داشتند"

ماری:"چطور امکان داره؟"

"ما مقداری آثار تصادف و خراشیدگی در سمتی از ماشین پیدا کردیم گرچه کم بوده ولی به دلایلی ماشین رو منحرف کرده" آنچه مشخص نشده مجرمان هستین؟

ماری با نگرانی به حرفای پازپرس گوش میکنه " به این دلیل از شما خواستم که به اینجا بیاید چون میخوام تا روشن شدن پرونده کوچکترین چیزی به دیگران نگویید حتی نزدیکان و دوستان صمیمیتان."

ماری:" بله ولی تنها چیزی که میخوام بدونم اینکه که همسرم زندس؟"

" قدری صبر بفرمایید" با تإمل " ما کسی رو در ماشین پیدا نکردیم ولی نمیدانیم که همسر شما فعلا کجا هستن به همین جهت ازتون سوال کردم کسی تماسی گرفته یا خیر؟"

ماری نفس راحتی میکشد" الان خاطرم می آید که  تلفنی در بیمارستان به من شد ولی شماره ای نداشت؟"

" که اینطور ما تلفن شما رو زیر نظر داریم و بعد از اطمینان از شما و زیر نظر گرفتنتان به این نتیجه رسیدیم که به شما اطلاع دهیم همسرتان در ماشین سوخته پیدا نشدن"... : باز هم تأکید میکنم حرفی به کسی نزنید و جواب های همیشگی را بدهید". " اگر لازم شد اطلاع میدهیم تا برای همسرتان مراسم هم بگیرید".

ماری ته دلش روزنه ای از امید باز شد پس هنوز امکان داره که آرین زنده باشه.

بعد از داره فکر کرد کسی دزدکی به او نگاه میکند. ولی وانمود کرد متوجه نشده یا شاید پلیس باشن که مراقب ستن.

تلفن ماری باز آقای مدیر رو نشون میداد. تظاهر کرد که صدایی نیامده ولی مدیر باز هم شماره گرفت قلب مدیر بیشتر از قلب یک عاشق میزد و با صدایی مردانه ولی ملتمسانه احوال ماری رو جویا شد و بعد از اطمینان از خوب بودن حال ماری و مسکوت ماندن پرونده قطع کرد"

" ای بابا تو چرا انقدر به این ماجرای همسر سوخته خانم ثورا علاقه پیدا کردی؟

شریک:" همینطوری فقط میخواستم ببینم چه شده؟

"هر بار منو مجبور میکنی که تماس بگیرمو ازش درباره موضوع سوال بکنم"

شریک با چشمانی شیطنت بار:"توهم که بدت نمیاد صدای خانم ماری رو بشنوی"

" این حرفا چیه هنوز مشخص نیست که همسرش فوت شده یا نه"

شریک:" از همون اول ازنگاهایی که تو جشن بهش میکردی فهمیدم و اینم لحن صحبتت صدای تالاپ تالاپ قلبت و نفست و سردی دستات..."

" خوب دیگه کافیه این مزخرفاتو تموم کن"

" باشه باشه ما دیگه اصرای به تماس نمیکنیم تا بیبینم خودت میتونی طاقت...."

لنگه کفشی تا درگاه دراتاق، شریک رو بدرقه کرد...



نوع مطلب : داستان  

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
How you can increase your height?
دوشنبه 27 شهریور 1396 10:02 ب.ظ
That is very fascinating, You are an overly professional blogger.
I have joined your rss feed and stay up for in the hunt for extra of your wonderful post.
Additionally, I have shared your web site in my social networks
Can you increase your height by stretching?
شنبه 25 شهریور 1396 09:32 ق.ظ
Hello my friend! I want to say that this article is awesome, great written and come with approximately all vital infos.

I'd like to look extra posts like this .
What causes the heels of your feet to burn?
شنبه 11 شهریور 1396 10:27 ب.ظ
Please let me know if you're looking for a article author for your site.
You have some really good posts and I think I would
be a good asset. If you ever want to take some of the load off, I'd really like to
write some content for your blog in exchange for a link back to mine.

Please blast me an email if interested. Kudos!
الناز
چهارشنبه 25 آذر 1394 05:32 ب.ظ
سلام
فقط چند روزه وبلاگم رو راه اندازی کردم ، موضوع وبلاگ من یکم اختصاصیه ، یعنی فقط با وبلاگ های پر محتوا مثل وبلاگ تو تبادل لینک می کنم . اینجوری هم بازدید تو زیاد میشه و هم بازدید من.

ممنون میشم یه سر بزنی و باهام تبادل لینک کنی
پاسخ M S.J : سلام ممنون از دعوتت.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر