تبلیغات
تنها نمون بیا اینجا Don't be alone, come here - قسمت پنجم داستان " حادثه گرم"

"آنچه میماند اثر ماست"

قسمت پنجم داستان " حادثه گرم"

نویسنده :M S.J
تاریخ:سه شنبه 24 آذر 1394-05:07 ب.ظ

ماری چشماشو باز میکنه "خدایا کاش همه اتفاقا خواب بوده باشه" از ته دلش میخواد که همه چیز دوباره از وقتی شروع بشه که زنگ در به صدا در اومد و آرین تو درگاه در بود. ولی حیف که چیزی که روبروشو هست دیوار اتاق بیمارستانه با این حال که خیلی احساس تنهایی میکرد ولی دلش نمیومد که جریان رو برای خانوادش تعریف کنه با قلب ضعیف باباش و وضعیت مامانش چطور میتونه ماجرا رو براشون تعریف کنه؟تصمیم گرفت تا روشن شدن موضوع چیزی به خانوادش نگه. فقط دوستش رو در جریان گذاشت و بعد برای پیگیری و اطمینان از شرایط موجود پیش پلیس رفت وقتی رسید سارا دوستش هم اونجا رسیده بود با دیدن دوست قدیمی خودش انگار که صد ساله همدیگرو ندیدن بغلش کرد  و با گریه بی امان تمام ماجرا رو براش تعریف کرد سارا هم با شنیدن ماجرا محکم ماری رو بغل کرد و با وجودی که تمام صورتش پر از اشک و غصه بود به ماری دلداری داد و باهم پیش بازپرس مربوطه رفتن.

ماری رو به بازرس مربوطه میپرسه: من برای جریان گم شدن همسرم به اینجا.."

" بله .. بله  در جریان هستم پیگیر ماجرا هستیم ."

"دیروز بیمارستان اومده بودین برای  .... ولی من متوجه نشدم گویا از هوش رفتم".

" بله شما حال خوشی نداشتین ولی انگار بهتر شدین باید بگم پرونده پیچیده ای هست!"

ماری و سارا بهم نگاه کردن و ماری پرسید: " چی شده؟ چیزی شده؟ همسرم زندس؟" بغض گلوی ماری رو فشار میداد و نمیذاشت بیشتر از چند کلمه به زبون بیاره"

بازپرس نگاهی به سارا میندازه و میپرسه ایشون از اقوام هستن؟

" ایشون از دوستان صمیمی من هستن"

بازپرس به سرش دستی میکشه و با تأمل میگه:"خب اشکالی نداره ولی من ترجیح میدادم که خصوصی صحبت کنیم البته با احترام به خانم جوان".... بعد از نگاهی به ماری و سارا گفت:" با این حال به دلیل اینکه ترجیح میدم برای این گفتگو کسی مراقب شما باشه ایرادی نداره".

سارا رو به ماری کرد و با نگاهی از ماری پرسید برم یا بمونم ولی به درخواست ماری کنارش موند.

بازپرس شروع کرد به پرسش:" دقیقا کی همسرتون از خونه خارج شدن؟ با کسی قراری داشتن؟ کسی با ایشون خصومتی نداشته؟.."

ماری:" قبل از این سوالا لطفا فقط بگین همسرم زندس؟"

بازپرس:" در این مورد فعلا نمیتونم چیزی بگم بعد ازاتمام تحقیقات شما رو در جریان کامل قرار میدم".

ماری ته دلش کمی آروم شد . ماری:" حداقل بهم بگین چه اطلاعاتی بدست آوردین؟"

بازپرس:" متأسفانم خانم ثورا از اینکه نمیتونم چیز زیادی در اختیارتون قرار بدم ولی قول میدم طی چند روز آینده بهتون خبر بدم".

فقط درخواستم اینکه مقاوم باشین و به سوالاتم با دقت پاسخ بدین تا در روند پرونده گام بلندی برداریم. خوب شروع میکنیم.....

بعد از اتمام کار وقتی ماری و سارا داشتن از اداره پلیس خارج میشدن گوشی ماری تماس بی پاسخ و پیامکی از مدیر عامل رو نشون میده. که مدیر عامل جویای احوالش شده و" منشی شرکت بهم اطلاع دادن که کارمهمی داشتین ولی چند روزی هست که خبری ازتون نیست نگرانتون شدم متأسفانه برای کاری از کشور خارج شدم اگر کار مهمی داشتین بفرمایید ممنون میشم من رو از حالتون باخبر کنید".

ماری با خوندن پیامک آهی میکشه وبعد از سارا میخواد به کاراش برسه فعلا حالش خوبه ولی سارا تا خونه باهاش میادو چند دقیقه ای هم کنارش میمونه و بعد به اصرار ماری میره.

ماری با مدیر عامل تماس میگیره و ماجرا رو بطور مختصر تعریف میکنه و مدیر ابراز تأسف میکنه کمی ماری رو دلداری میده.

بیشتر تو لحن مدیر نگرانی توأم با محبت احساس میشه.

ماری بعد از اتمام تلفن نمیدونه چی شد که فراموش کرد قضیه استعفا رو بگه و تمام صحبتش پیرامون اتفاقی بود که رخ داده.

نوع مطلب : داستان  

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
Can you lose weight by doing yoga?
یکشنبه 26 شهریور 1396 03:24 ب.ظ
Its not my first time to visit this web page, i am browsing this site dailly and take nice facts
from here every day.
How long does Achilles tendonitis last for?
شنبه 11 شهریور 1396 08:01 ب.ظ
Have you ever thought about including a little bit more than just your articles?
I mean, what you say is important and everything.
However think of if you added some great pictures
or videos to give your posts more, "pop"! Your content is excellent but with pics and videos, this blog could certainly be one of the greatest in its field.
Good blog!
mem
چهارشنبه 25 آذر 1394 04:54 ب.ظ
به وب منم سر بزنید خوشحال میشم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر