تبلیغات
تنها نمون بیا اینجا Don't be alone, come here - قسمت سوم داستان " حادثه گرم"

"آنچه میماند اثر ماست"

قسمت سوم داستان " حادثه گرم"

نویسنده :M S.J
تاریخ:سه شنبه 17 آذر 1394-06:51 ب.ظ

مبهم به دیوار زل زده بود وقتی صدای زنگ رو شنید از جایش  مثل برق پرید در را که باز کرد گل از گلش شکفت..

 " مگه قرار بود امشب بیای؟"

 " گفتم یک شب زودتر بیام که ببینم چرا انقدر مریض هستی و غافلگیرت کردم؟"

 "خبری که من میخوام بهت بدم بیشتر غافلگیرت میکنه."

 بی اختیار خودشو تو بغل شوهرش انداختو گفت:" همسر عزیزم باورت میشه بعد سالها انتظار داریم مامان و بابا میشیم"

چشمای مردونه و مهربون آرین برق زد ولی زیاد اشتیاق نشون نداد که ماری ته دلش احساس نکنه این چند سال از نبود بچه ناراحت بوده. آرین با لحنی که همیشه دل ماری رو به لرزه در میاورد گفت: " ماری جان اگر راضی باشی دیگه کارهای سنگین خونه و بیرون رو وقتی هستم انجام میدیم اگر بهتر میبینی به خودت فشار نیار که حق میزبانی رو ادا بکنیم."

ماری که متوجه شد منظورهمسرش کار بیرونه و از قبل سر این موضوع دل چرکین بوده گفت: میدونم فردا برای استعفا میرم دفتر مدر عامل". آرین:" من نمیخوام مجبور... "

حرفشو نیمه تمام گذاشت وگفت:" نمیخوام این لحظات قشنگ با این گفتگو ها خراب بشه".

  با هم تدارک یه شام رو چیدن و در حیاط زیبای خونشون در فکر سه نفره شدن اوقات خوشی میگذروندند.

"دوس داری  چیش بهت بره آرین؟"

" خب ترجیح میدم که بینیش بره"

" چرا؟"

 " چون نمیدونم اگه به مامانش بکشه چه شکلی از آب درمیاد؟"

 " خیلی بدجنسی همش به خاطر عملم بهم طعنه میزنی خودمم پشیمونم دلم برای بینی قبلیم تنگ شده" چشمکی زد.

آرین با بوسه ای که به بینی ماری زد از دلش درآورد و باهم دوباره درباره شکل و شغل آیندش و اسم و هزار و یک موضوع دیگرصحبت کردن و نفهمیدن چظوری ساعت از نیمه گذشته بود.

صب وقتی ماری بیدار شد آرین تو خونه نبود. طی یادداشتی گفته بود"عزیزم نخواستم بیدارت کنم صبح قرار کاری داشتم تا بعدازظهر برمیگردم".

ماری اینکه خواب مونده بود و آرین بیدارش نکرده بود برای سرکار ناراحت بود که یادش اومد" شاید به خاطر جریان استعفا گذاشته بیشتر بخوابم ولی در هر حال  باید صب میرفتم". با عجله حاضر شد. توی شرکت مدیر عامل هنوز نیومده بود تر جیح داد استعفاشو خودش به مدیر بده تماسی گرفت ولی جواب نداد. مدیر اون روز کلا برای جلسات کاری بیرون اداره بود و نمیومد.منشی که خانم حرافی بود گفت قرار کاریهای زیادی هماهنگ کرده با داخل و خارج اگر امروز نیان احتمال داره تا چند روز دیگه هم نیان.

ماری کمتر عادت داشت حرف اضافی بزنه و از خودش صحبت کنه جواب خاصی نداد  و استعفاشو توی کیفش گذاشت و مجبور شد اون روز رو بمونه و تا بلکه مدیر رو ببیند باقی روز به کارهای باقی ماندش سر و سامان داد.

تابعداز ظهر تماسی با آرین نگرفت چون تو جلسات کاری فقط آرین تماس میگرفت ولی امروز اصلا ازش خبری نبود بعد از ظهر که خونه رسیده بود هم خبر خاصی نشد فقط پیامکی اومد که "اگه دیر کردم نگران نشو خودم تماس میگیرم." لحن خاصی داشت هیچ وقت پیامهای آرین این مدلی نبودن.

ماری  نگرانی رو از خودش دور کرد و با اشتیاق شام دلخواه آرین رو درست کرد. دیگه ساعت از 9 رد شده بود ولی هنوز خبری از آرین نبود. ماری تلفن رو برداشت و تماس گرفت  یک بار ... دوبار ... سه بار ... ده بار...

" مشترک مورد نظر شما در دسترس نمیباشد لطفا ..."



نوع مطلب : داستان  

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
foot pain
سه شنبه 14 شهریور 1396 06:05 ب.ظ
Fantastic beat ! I would like to apprentice while you amend your site, how could i subscribe for a blog web site?
The account helped me a acceptable deal. I had been a little
bit acquainted of this your broadcast offered bright
clear concept
How do I stretch my Achilles tendon?
شنبه 11 شهریور 1396 10:05 ب.ظ
Have you ever thought about adding a little bit more than just your articles?
I mean, what you say is fundamental and everything.
However think about if you added some great images or video clips to
give your posts more, "pop"! Your content is excellent
but with pics and video clips, this blog could certainly
be one of the greatest in its niche. Amazing blog!
BHW
چهارشنبه 30 فروردین 1396 09:03 ق.ظ
I like reading through a post that will make men and women think.
Also, many thanks for allowing for me to
comment!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر